علوم سیاسی
(١)
چكيده پاياننامههاى رشته علوم سياسى دانشگاه باقر العلوم عليه السلام -
١ ص
(٢)
The Abstracts of Articles -
٢ ص
(٣)
روششناسى فلسفه سياسى و علم سياست -
٣ ص
(٤)
اسلام و ليبراليسم - واعظى احمد
٤ ص
(٥)
معنا كاوىِ نقد عقل عربى در انديشه جابرى - کرمى محمدتقى
٥ ص
(٦)
روششناسى انديشه سياسى در فلسفه غربِ تمدّن اسلامى 1 - فيرحى داود
٦ ص
(٧)
حق محورى تجدد و تكليف مدارى سنت - کچويان حسین
٧ ص
(٨)
انسانشناسى فلسفه سياسى قديم - طباطبائى فر سيد محسن
٨ ص
(٩)
نسبت كلام سياسى و فلسفه سياسى - بهروز لک غلامرضا
٩ ص
(١٠)
ماهيت انسان و روابط بينالملل - ستوده محمد
١٠ ص
(١١)
روش استنباط گزارههاى سياسى از ساختار سورههاى قرآن - خامه گر محمد
١١ ص
(١٢)
الگوهاى دموكراسى - تقوی سید محمدناصر
١٢ ص
(١٣)
روششناسى فارابى در علم مدنى - صدرا على رضا
١٣ ص
(١٤)
ميراث سياسى مسلمانان5 - محمدعارف نصر
١٤ ص
(١٥)
آزادى در فلسفه سياسى اسلام و آزادى در فقه و حدود آن2 - لک زايى شريف
١٥ ص
(١٦)
مبانى كلامى انديشه سياسى شيعه از منظر ميرداماد - جوادى قاسم
١٦ ص
(١٧)
روش تفكر سياسى بر اساس آموزههاى فيلسوفان مشاء - پزشکى محمد
١٧ ص
(١٨)
روششناسى در علوم سياسى - ملکيان مصطفى
١٨ ص
(١٩)
بحران روششناسى در علوم سياسى - حقيقت سيد صادق
١٩ ص
علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٩
بحران روششناسى در علوم سياسى
حقيقت سيد صادق
تاريخ دريافت: ٢٣/ ٥/ ٨٢
تاريخ تأييد: ٦/ ٦/ ٨٢
مقاله حاضر به بحران روششناسى در علوم سياسى، تبيين علل آن و اشاراتى به راههاى برون رفت از اين بحران مىپردازد. بحران روششناسى در علوم سياسى به چند بخش تقسيم مىشود: بحرانهاى ناشى از تشويش در فلسفه علم، بحرانهاى ناشى از فلسفه علوم اجتماعى و مسائلى كه خاص علوم سياسى است. مفاهيم علوم سياسى هنگام ورود به جوامعى همانند جامعه ما معمولاً دچار كژتابى مىشوند و اين مسأله بحران در روششناسى علوم سياسى را مضاعف مىكند. مهمترين گامهاى برون رفت از اين بحران در جامعه ما عبارتند از: شناخت روشهاى مدرن، نقد و بومى كردن آنها، باز خوانى تراث سياسى و روشهاى آن، نقد تراث، و مقايسه و هم نهادسازى اين دو گونه روش.
واژههاى كليدى: روش، روش تحقيق، روششناسى، فلسفه علم، فلسفه علوم اجتماعى.
مقدمه«علوم سياسى»(٢) اصطلاحى است كه با اوج گرفتن مكتب اثبات گرايى رواج بيشترى پيدا كرد، در حالى كه تا قبل از آن ،واژه «سياست» كاربرد بيشترى داشت. تأكيد بر «علم»(٣)بودن سياست و همچنين سرايت دادن روشهاى علوم تجربى به علوم اجتماعى، نوع نگاه به اين مجموعه علوم را تغيير داد. علوم سياسى مجموعهاى از علوم مربوط به سياست را با محوريت واحدى گرد هم آورده است. اين مسأله به آن معنا نيست كه ضرورتاًعلوم سياسى امروزه به رشته علمى (٤) مستقلى تبديل نشده باشد. اگر تا چند دهه قبل اختلاف زيادى در اين مسأله وجود داشت، امروزه سخن اثبات كنندگان آن غلبه پيدا كرده است.
اصطلاح «علوم سياسى» در اروپاى قارهاى زودتر از كشورى مانند انگلستان به كار رفت. هنوز هم در بسيارى از دانشگاههاى بريتانيا از واژه Government براى اين رشته استفاده مىشود.(٥) شايد دليل اين امر را بتوان در تحليلى بودن فلسفه در آن ديار جستوجو كرد. باز به همين دليل است كه رشته هايى مانند روابط بين الملل در ايالات متحده ، و فلسفه سياسى در بريتانيا رشد بيشترى داشته است.به هر حال در اين جا از «علوم سياسى»، كليه دانشهاى سياسى را اراده مىكنيم.اين دانشها اعم از انديشههاى سياسى و وجوه تجربى اين علوم است، بنابراين به «علم»به معناى تجربى آن محدود نمىشود.به همين دليل از روشهاى غير اثبات گرايانه(همچون هرمنوتيك و روشهاى پسامدرن )نيز سخن به ميان خواهد آمد.
با توجه به مجموعهاى بودن علوم سياسى، امكان سخن گفتن از روشى واحد در آن وجود ندارد. «علم يگانه»(٦) حلقه وين كه ادعاى متحد كردن روشها در كليه علوم را داشت، از باده مكتب اثبات گرايى سرمست بود. امروزه، نقادى هشيارانه مكاتب متأخر بر اثبات گرايى، دعاوى خام ايشان را تعديل كرده است. به هر حال، نمىتوان انتظار داشت كليه زير مجموعههاى علوم سياسى از روشى يگانه بهره برند؛ به طور مثال، رشتههاى علمىتر (همانند جامعهشناسى سياسى و روانشناسى سياسى) از روش هايى بهره مىبرند كه بالطبع با روشهاى انديشه سياسى و فلسفه سياسى متفاوت است. تنوع روشها هم به دليل حوزههاى دانش در علوم سياسى، و هم به دليل اختلاف ديدگاهها و مكاتب مختلف حتى در يك حوزه خاص است.
روششناسى در علوم سياسى از چند جهت امر پيچيدهاى به نظر مىرسد. از آن جا كه روششناسى در علوم سياسى زير مجموعه روششناسى در علوم اجتماعى است، ابهاماتى كه در مجموعه دوم وجود دارد به مجموعه اول نيز سرايت مىكند. به همين ميزان اختلافات موجود در فلسفه علم نيز به واسطه به علوم سياسى مربوط مىشود. محور مقاله حاضر، پى گرفتن اين مدعاست كه ابهامات موجود در فلسفه علم و روشهاى علوم اجتماعى، و همچنين مجموعهاى بودن علوم سياسى و در هم بودن مفاهيم و اصطلاحات به كار رفته در آن باعث نوعى آشفتگى در روششناسى اين علم شده است. اين آشفتگى وقتى به كشورهاى جهان سوم (و در اين جا كشورهاى اسلامى و به خصوص ايران) مىرسد، به «بحران روششناسى» تبديل مىشود. ١. سطوح روش و روششناسى
«روش» يا method به معناى «در پيش گرفتن راه» است، چرا كه meta يعنى «در طول»، و odosيعنى «راه». «روش» عبارت است از فرآيند عقلانى يا غيرعقلانى ذهن براى دستيابى به شناخت يا توصيف واقعيت. به واسطه روش مىتوان از طريق عقل يا غير آن واقعيتها را شناخت و مدلل كرد و از لغزش بركنار ماند.
در معنايى كلىتر، روش هرگونه ابزار مناسب براى رسيدن به مقصود است. روش ممكن است به مجموعه طرقى كه انسان را به كشف مجهولات هدايت مىكند، مجموعه قواعدى كه هنگام بررسى و پژوهش به كار مىروند و مجموعه ابزار و فنونى كه آدمى را از مجهولات به معلومات راهبرى مىكند اطلاق شود.(٧)
مقصود از «روششناسى»(٨) در اين جا، شناخت و بررسى كارآمدىها و ناكارآمدىهاى روشهاى گوناگون است. اگر به كارگرفتن روش را دانشى درجه اول (٩) محسوب كنيم، تحليل و بررسى خود روشها، دانشى درجه دوم(١٠) محسوب خواهد شد.
وقتى از روش و واژگان مربوط به آن استفاده مىكنيم، بايد توجه داشته باشيم كه در مورد كدام سطح از روش سخن مىگوييم. واژه روش و مشتقات آن ممكن است در هفت معنا يا سطح به كار رود:(١١)
١- روش معرفت: اگر روش تاريخى و نقلى را جدا فرض كنيم، پنج روش معرفت خواهيم داشت: روش تاريخى، روش نقلى، روش فلسفى، روش شهودى و روش تجربى.
٢- نوع استدلال: گاهى روش به معناى نوع استدلال به كار مىرود. از اين حيث روش مىتواند قياسى يا استقرايى، لمّى يا انّى يا غير آن باشد.
٣- روشهايا فنون گردآورى اطلاعات: براى جمع آورى اطلاعات از چهار روش عمده مىتوان بهره برد: روش مشاهده، روش پرسش نامه، روش مصاحبه و روش كتابخانهاى. به معناى دقيق كلمه، اينها فن(١٢) تحقيق هستند، نه روش تحقيق.
٤- روش تحليل دادهها: پس از گردآورى اطلاعات، نوبت به تحليل آنها مىرسد. روش تحليل دادهها مىتواند كلاسيك يا آمارى باشد.
٥- سطح تحليل: معمولاً در پژوهشها و پايان نامهها از روش توصيفى - تحليلى و امثال آن نام مىبرند. اين معناى روش به سطح تحليل نظر دارد. روش تحقيق به اين معنا در نگاه كلى خود به دو روش توصيفى (به معناى اعم) و هنجارى تقسيم مىشود.
٦- نوع نگاه به موضوع: محقق علاوه بر روشهاى گردآورى و روش تحليل دادهها، به معناى ديگرى نيز مىتواند از روش پژوهش خود نام ببرد. پژوهشگر به موضوع مورد مطالعه خود مىتواند با ديد پديدار شناسانه يا ساختار گرايانه يا هرمنوتيكى و امثال آن بنگرد.
٧- روششناسى: در معناى آخر، روششناسى به عنوان دانشى درجه دوم قرار دارد، كه از ديدگاهى بالاتر به روشهاى تحقيق به عنوان دانشى درجه اول مىپردازد.
ظاهراً براى سطح اول و دوم،اصطلاح انگليسى method، براى سطح سوم techinque، براى سطح چهارم تا ششم research method، و براى آخرين سطح methodology را به كار مىبرند. در سطح اول مىتوان از پنج نوع روش سخن گفت. روش معرفت ممكن است فلسفى (عقلى)، علمى (تجربى)، شهودى يا نقلى باشد. در روش عقلى با استعانت از قياس يا استقرا، صغرا و كبراهاى منطقى تشكيل مىشود. قياس ممكن است شكل برهانى (با مواد يقينى و بديهى)، جدلى (با استفاده از مقبولات)، خطابى (مشهورات)، شعرى (تخيلى) يا مغالطى داشته باشد. روش علمى در صدد است همواره از مراحل مشخص زير گذر كند: مشاهده، طبقه بندى مشاهدات، فرضيه سازى، آزمايش، و تجزيه و تحليل دادهها به منظور اثبات يا رد فرضيه. در اين روش، بايد اثبات يا رد فرضيهها از طريق تجربه امكانپذير باشد، تعيين رابطه ميان علت و معلول از طريق آزمون ارتباط ميان متغيرها عملى شود و همه افراد بتوانند بر اساس آن روش به نتيجه واحدى برسند. فرآيند و مراحل روش علمى عبارت است از: طرح و بيان موضوع يا سؤال مورد نظر، بررسى و ارزيابى اطلاعات موجود،تعيين جامعه مورد مطالعه، تعيين روش جمعآورى اطلاعات و اجراى پژوهش، استخراج و جدول بندى و محاسبات آمارى، و بالأخره تجزيه و تحليل وتفسير نتايج.
روش شهودى دو كاربرد متفاوت در عرفان و علوم انسانى دارد. عرفايى كه روشهاى تجربى و عقلى را ناكافى مىدانند، سه مرحله براى روش شهودى معرفى مىكنند: مشاهده، مكاشفه و محاضره. روش شهودى در علوم انسانى در مقابل روشهاى تحصلى و اثباتى قرار مىگيرد. تأويل گرايى و روش تفهمى در نقد اثبات گرايى مطرح شدهاند.(١٣)
روش نقلى دو معنا دارد. اين روش به معناى اعم، شامل روش تاريخى نيز مىشود. روش نقلى به معناى خاص، يكى از روشهاى دينى به حساب مىآيد. در علم فقه با مبنا قرار دادن منابع دينى (قرآن و سنت)، سعى مىشود قول شارع مقدس از طريق روش نقلى كشف شود.(١٤)
كاربرد روش به معناى دوم (نوع استدلال) در ارتباط مستقيم با معناى اول است، چرا كه به طور مثال، روش تحقيق فلسفى نوع استدلال قياسى، و روش تحقيق تجربى نوع استدلال استقرايى را مىطلبد.
همان گونه كه گفته شد، سطح سوم بهتر است فن تحقيق ناميده شود. دانش پژوه در متن تحقيقى خود هم به فن تحقيق و هم به روش تحقيق به معناى چهارم و پنجم اشاره مىكند. فن مشاهده و پرسش نامه و مصاحبه در جامعهشناسى و مطالعات تجربى، و فن كتابخانهاى در تحقيقات بنيادين و انديشهاى كاربرد دارد.در روش تحليل دادهها (كاربرد چهارم) نيز اين مسأله وجود دارد. به قول موريس دوورژه روش كلاسيك از روشهاى نقد ادبى و نقد تاريخى مشتق شدهاند و براى تحليل درونى اسناد به كار مىروند، در حالى كه روش آمارى و كمى به علومى همچون اقتصاد و جامعهشناسى يا تحليل كمّى متن اختصاص دارد.(١٥)
در سطح پنجم، روش توصيفى به معناى اعم خود به روش توصيفى به معناى اخص، روش تحليلى و روش نقدى تقسيم مىشود. روش توصيفى به معناى اخص نيز به توصيف مشاهدتى و توصيف تحليلى يا تبيين منقسم مىگردد. ما در توصيف مشاهدتى تنها مشاهدات خود را بدون هيچ گونه تحليل يا نقدى بيان مىكنيم؛ البته توصيف و تبيين امورى اضافى هستند، به اين معنا كه هر تبيينى نسبت به تبيين فراتر خود نوعى توصيف محسوب مىشود. هدف تبيين، يافتن علل پديدهها، و هدف تحليل، يافتن پيش فرضها و آثار و نتايج مترتب بر يك رأى است. در نقد - بر خلاف تحليل - به داورى نظرى و عملى موضوع مىپردازيم. نقد نظرى به مطابقت مسأله با واقع، و نقد عملى به آثار و نتايج فردى و اجتماعى آن مربوط مىشود. تحقيق هنجارى به ارائه بايدها و نبايدها مىپردازد.(١٦) در خصوص روش تحقيق در حد نگارش پايان نامه و رساله بايد اذعان كرد كه روش واحدى وجود ندارد. اين مسأله به اختلاف نظر در فلسفه علم و روششناسى برمىگردد؛ به طور مثال، اثبات گرايان، روش تحقيق و فرضيههاى اثباتى را توصيه مىكنند، در حالى كه نقادان آنها به اين گونه سخت گيرىها معترضند. در ايران هم اين اختلاف نظر در سلايق اساتيد درس روش تحقيق و طرحهاى تحقيقاتى پايان نامههاى دانشگاهى و غير دانشگاهى ملاحظه مىشود. برخى اساتيد حتى در مباحث انديشهاى ذكر كردن فرضيه و متغير مستقل و وابسته را لازم مىدانند، در حالى كه برخى ديگر حتى بر نوشتن فرضيه نيز اصرار ندارند!
در سطح ششم، از روش به عنوان نوع نگاه به موضوع سخن مىگوييم؛ به طور مثال، ديد ما به موضوع مىتواند پديدار شناختى يا هرمنوتيكى باشد. به دليل اهميت اين معناى روششناسى، سعى مىكنيم به شكل گذرا به كاربرد آن در علوم سياسى اشاره كنيم. رفتارگرايى، تمثل و تجلى معرفتشناسى اثبات گرايانه در علوم اجتماعى است. اهميت رفتارگرايى در آن است كه علىرغم متحمل شدن نقدهاى پياپى و شديد، هنوز هم الگوى غالب در علوم اجتماعى و علوم سياسى محسوب مىشود. بر اساس تاريخ گرايى، انديشهها به هم پيوستهاند و گسستى بين آنها مشاهده نمىشود. بدين جهت مىتوان روششناسى تاريخ گرايى را نقطه مقابل ساختارگرايى و نظريه گفتمان قرار داد. روش فوكو از اين جهت در مقابل روش هگل قرار مىگيرد كه به تداوم سنتها در تاريخ اعتقادى ندارد. استفاده هابرماس از هرمنوتيك انتقادى جهت اثبات رهايى، و نيز تفاوتهاى روش شناسانه او با فوكو حائز اهميت است.
روش تفهمى به بخشى از دانشهاى سياسى مربوط مىشود، نه به همه آنها.اين روش به فهم اعمال و افعال سياسى مربوط مىشود، نه به فهم انديشه سياسى. پديدارشناسى نيز هرچند ظاهرا" در علوم سياسى به نحو مستقيم مورد استفاده روش شناسانه قرار نگرفته است، ولى تأثير رگههاى آن در هرمنوتيك و پسامدرنيسم قابل پىگيرى مىباشد.
ساختارگرايى نيز روششناسى خاص خود را داراست. ساختارگرايان كه از كل به هم پيوسته سخن مىگويند، در كشف و مشاهده «ساخت»(١٧) در پس واقعيت اجتماعى كوشش مىكنند. مفروضه تغيير ناپذيرى ساختها، خواه ناخواه ايشان را به نوعى جبرگرايى(١٨) سوق مىدهد. بدون شك در اين بحث لازم است بين اقسام ساختارگرايى - به ويژه ساختارگرايى آمريكايى و ساختارگرايى فرانسوى - تمايز قائل شويم. چهار روش گفتمان، ديرينهشناسى، تبارشناسى و شالودهشكنى، زيرمجموعه روشهاى پسامدرن قرار مىگيرند؛ هرچند برخى از آن روشها همانند گفتمان در ماقبل فراتجددگرايى نيز سابقه دارند. بررسى اين روشها هم از جهت به چالش كشيدن روششناسىهاى مدرن، و هم از جهت امكان استفاده آنها در حوزه انديشه سياسى اسلامى حائز اهميت است.
در سطح هفتم به روششناسى به عنوان دانشى درجه دوم مىپردازيم. موضوع دانش درجه دوم، دانشى ديگر است. در اين جا نيز روشها يا روش تحقيقهاى مختلف، موضوع روششناسى قرار مىگيرند. به نظر مىرسد در باب معناى روششناسى و رابطه آن با ديگر دانشها ابهاماتى وجود داشته باشد:
بعضى روششناسى را مبحثى نظرى مىدانند كه با تعقل، منطق و فلسفه پيوسته است. بعضى ديگر روششناسى را از فلسفه جدا دانسته، آن را يك رشته علمى مىدانند. بالأخره بعضى ديگر در اين راه (علمى دانستن روششناسى و جدا سازى آن از فلسفه) بيشتر تأكيد دارند. آنان ضمن پذيرش منطق، فلسفه و به طور كلى تعقل در كار روش و احراز شناخت، معتقدند بايد با مباحث ملموس و پديدههاى حيات انسانى تماسى نزديكتر برقرار سازيم.(١٩)
به هرحال نبايد فراموش كرد كه موضوع روششناسى، روشها هستند و بدين جهت از نظر معرفتشناختى، رتبه روششناسى يك مرتبه بالاتر از موضوع خود است. روششناسى به مطالعه روشهاى علوم، مقايسه و يافتن محدوديتها و نقاط ضعف و قوت آنها مىپردازد. قابل توجه است كه كتاب منتشر شده در يكى از دانشگاههاى كشورمان، روششناسى را معادل فلسفه علم به كار برده (٢٠) و سپس هر دو را معادل علمشناسى و شناختشناسى معرفى مىكند!(٢١)
فيليسين شاله در تعريف روششناسى مىگويد:
فلسفه علمى را منطق عملى يا متدلوژى (شناخت روش) نيز مىتوان ناميد. اين فلسفه قسمت مهم منطق است كه خود، مطالعه حقيقت و علم قوانين استدلال است. متدلوژى، يعنى مطالعه نفسانيات عالم با روش صحيح. متدلوژى علمى است دستورى، زيرا براى فكر، قواعدى مقرر مىدارد و تعيين مىكند كه انسان چگونه بايد حقايق را در علوم جستجو كند.(٢٢)
بر اين اساس، روششناسى بخشى از منطق عملى است، زيرا اين بخش منطق، ابزارها و شيوههايى را براى رسيدن به حقيقت معرفى مىكند. هرچند اين نحوه نگرش دستورى در خصوص روششناسى و فلسفه علمى مدتها پذيرفته شده بود، اما رويكرد جديد در فلسفه علم و روششناسى آن را به مثابه شاخهاى از علوم تحليلى و توصيفى تلقى مىكند، كه درصدد است خود را از «دستور» و «تجويز» برحذر دارد. روششناسى، شاخهاى از فلسفه علم است؛ به بيان ديگر، فلسفه علم شامل مباحثى ديگر، غير از روششناسى نيز مىشود. جهت تمايز مفهومى روششناسى با ديگر مفاهيم مربوط، بايد تفاوت آن را با روش، روش تحقيق، فلسفه علم، منطق و معرفتشناسى، بحث كرد. رابرت برگس ضمن اذعان به مبهم بودن تعاريف اصطلاحات فوق مىگويد:
اصطلاح «روش» به شكل وسيعى در تحقيقات اجتماعى به كار مىرود. برخى اصطلاحات ناظر به دو اصطلاح مبهم «روششناسى پژوهش» و «روش تحقيق»(٢٣) هستند. روش تحقيق به عمليات معطوف به واقعيت ويژهاى اشاره دارد كه در خصوص داده(هاى اجتماعى) صورت مىگيرد. در علوم اجتماعى دامنه وسيعى از روشها ممكن است مورد استفاده قرار گيرند. اين روشها در خصوص علوم اجتماعى توسط واس(٢٤) (١٩٨٦) بدين ترتيب تلخيص شده است: روشهاى تجربى،(٢٥) روشهاى پيمايشى(٢٦) و روشهاى نمونه پژوهى.(٢٧) ما بايد به اين ليست روشهاى اَسنادى و تاريخى(٢٨) را نيز بيفزاييم.
روش اول تأثير يك متغير را بر متغير ديگر مورد بررسى قرار مىدهد. روش دوم كه احتمالاً عموميت بيشترى در پژوهشهاى اجتماعى دارد، ممكن است از روش مصاحبه يا پرسشنامه بهرهبرد. نوع سوم از مشاهده و يا روشهاى غير ساختارى مصاحبه و پرسشنامه استفاده مىكند. روش اخير از منابع و اسناد تاريخى و شفاهى بهره مىجويد.
به مجموعه فوق بايد روش تركيبى را نيز افزود.(٢٩)
روششناسى از نظر معرفتى مادون فلسفه دانش(٣٠) و فلسفه علم(٣١) قرار دارد، هرچند طبق استدلال فوق بالاتر از روش تحقيق قرار مىگيرد. ٢. اهميت روششناسى در علوم سياسى
شناخت روشها در هر علمى، امرى بايسته به نظر مىرسد. برخى دانشمندان تمايز علوم را به روش دانسته و موضوع يا غايت را متمايز كننده علوم ندانستهاند. نكته مهم اين است كه روش در هر علم و مكتب و نظريهاى، نقش كليدى دارد. حتى مىتوان گفت بحث روش در مكاتب فلسفى و مكاتب فلسفه علم نيز محور ديگر مباحث مىباشد.
هر پژوهش مكتوب يا تفكر نانوشتهاى خواه ناخواه روشى دارد. اگر فكر را به «حركتى به سوى مبادى، و از مبادى به سمت مقصد»(٣٢) تعريف كنيم، بدون شك اين حركت دو قسمتى، همراه با روش است. پژوهشگر ممكن است به روش خود تصريح نكند، همان گونه كه معمولاً اين چنين است. پنهان نگاهداشتن روش معمولاً به نفع مؤلف و متفكر تمام مىشود، چرا كه در درجه اول مشقت تحرير و تدوين روش از دوش او برداشته مىشود. و از طرف ديگر، تصريح به روش ممكن است محدوديتهايى براى او به همراه داشته باشد. در اغلب موارد، نظريهپردازان حرفهاى از نظر روانشناختى سعى مىكنند از روشهاى خاص خود، همانند سلاحهاى راهبردى و اتمى، حفاظت كنند و تنها در مواقع ضرورى آنها را به كار گيرند.
هر روشى به مقتضاى ماهيت خود، محدوديتهايى دارد. هيچ روشى به شكل مطلق خوب يا بد، كامل يا ناقص، و يا ممدوح يا مذموم نيست. همه روشها از جهاتى داراى نقاط مثبت، و از جهاتى ديگر داراى نقاط منفىاند. اين احتمال هم وجود دارد كه روشى خاص در ارتباط با شرايط يا موضوعى ويژه، كارآمدى بيشترى داشته باشد؛ به طور مثال، روش قياسى بيشتر از روش استقرايى با علم فلسفه سازگارى و هماهنگى دارد. از آنچه گفته شد مىتوان نتيجه گرفت كه در درجه اول، هر علم يا انديشهاى، روشى دارد، و در درجه دوم، هر روشى از محدوديتها و كارآمدىهايى برخوردار است.
از جمله فوايد تصريح به روش اين است كه شخص با احاطه به جوانب موضوع ، از مطلق گرايى دور و به نسبى گرايى روش شناختى نزديك مىشود. روش هيچ مكتبى به شكل مطلق، كامل و بى نقص نيست و همواره با چالشها و كمبودهايى رو به رو است. امروزه كثرتگرايى روششناختى(٣٣) بر اين اساس مقبوليت وسيعى پيدا كرده است.
اهميت روششناسى در علوم سياسى را به شكل خاص مىتوان در مسائل زير پى گرفت:
نكته اول اين كه علوم سياسى دچار بحران مفاهيم و روشها شده است. در مورد تعريف «سياست»، «علوم سياسى»، «فلسفه سياست»، «فلسفه سياسى»، «فلسفه علم سياست» و امثال آن توافقى وجود ندارد. علاوه بر اين مسأله، مىتوان به نبود اجماع در خصوص تعريف «روششناسى»، «روش تحقيق»، «نظريه»، «مدل»، «مكتب»، «چارچوب نظرى» و مانند آن در علوم انسانى و علوم اجتماعى اشاره نمود. اين گونه مسائل است كه دانش پژوهان علوم سياسى را به هنگام نگارش مقاله يا رساله دچار مشكل و ابهام مىسازد.
نكته دوم آن است كه دعواى اثبات گرايان و مخالفان ايشان در باره اتحاد يا عدم اتحاد روشهاى علوم تجربى و علوم انسانى به سرانجام مشخصى نرسيده است. در حالى كه اثبات گرايان معتقدند روشهاى علوم تجربى به علوم انسانى قابل سريان هستند، نقادان آنها همانند هرمنوتيسينها(٣٤) و پسامدرنها(٣٥) به چنين مسألهاى اذعان ندارند.
از همين جا مىتوان به نكته سوم رسيد .اگر روشهاى علوم انسانى از روشهاى علوم تجربى متمايز باشند، باز اين معضل وجود دارد كه روشهاى علوم انسانى، روشهاى علوم اجتماعى و روشهاى علوم سياسى به شكل دقيق همانندى ندارند؛ به بيان ديگر، مىتوان گفت كليه روشهاى علوم انسانى و علوم اجتماعى در علوم سياسى قابليت كاربرد ندارند. مسأله ديگر آن است كه نه تنها مشكلات روش شناسانه علوم انسانى و علوم اجتماعى ممكن است به علوم سياسى نيز وارد شود، بلكه در خود علوم سياسى نيز معضلاتى وجود دارد. علوم سياسى تا چند دهه قبل ازاين جهت معركه آرا بود كه آيا شايستگى ملقب شدن به عنوان «علم» را داراست يا خير. اگر امروزه به «علم» بودن آن مىتوانيم تكيه كنيم، بايد اعتراف كرد كه علوم سياسى، علمى جوان محسوب مىشود؛ بنابراين بديهى است روشهايى همچون هرمنوتيك، پديدارشناسى، گفتمان و شالودهشكنى هنوز جايگاه اصلى خود را در علوم سياسى پيدا نكرده باشند. ٣. بحران روششناسى در علوم سياسى
روشهاى علوم اجتماعى همراه با تحولاتى كه در مكاتب مختلف در طول تاريخ رخ داده، تغيير - و نه به شكل ضرورى تكامل - يافته است. اگر مكاتب اثبات گرايانه در نقد مكاتب اسطورهاى ، ماوراءالطبيعى و حتى دينى از قرن نوزدهم مطرح شدند، روششناسى علوم نيز به همين موازات تحول يافت. از اين جا مىتوان نتيجه گرفت نقدهايى كه در جهت تكميل اثبات گرايى عرضه شدهاند (همانند نظريه ابطال گرايى) و همچنين نظريه هايى كه در راستاى بنيان برافكنى آن طرح شدهاند (همانند نظريههاى پسامدرن) نيز مباحث روش شناسانه را دچار تحول كردهاند. به طور كلى بحران روششناسى در علوم سياسى را مىتوان در محورهاى زير متمركز نمود: الف) ابهامات ناشى از فلسفه علم
فلسفه علوم سياسى زيرمجموعهاى از فلسفه علوم اجتماعى، و فلسفه علوم اجتماعى زيرمجموعهاى از فلسفه علم به شمار مىرود. پس پژوهش از فلسفه علم به سمت فلسفه علوم اجتماعى و سپس فلسفه علوم سياسى، حركت از كلى به جزئى است. از آن جا كه هر خصوصيتى كه در عام موجود باشد، بناچار در خاص نيز وجود دارد، پس اگر ويژگى خاصى در فلسفه علم و فلسفه علوم اجتماعى وجود داشته باشد، در فلسفه علوم سياسى نيز وجود خواهد داشت. بدين سبب است كه مبحث بحران در روششناسى علوم سياسى - به عنوان يكى از بخشهاى فلسفه علوم سياسى - را از سخن در باب ابهامات روش شناسانه در فلسفه علم آغاز كرديم.
همان گونه كه اشاره شد، امروزه «علم يگانه» خام اثبات گرايان اوليه (حلقه وين) زير سؤال رفته است. نوآورىهاى مكاتب جديد، علوم سياسى را بى نصيب نگذاردهاند. نكته مهم در اين ميان آن است كه در حال حاضر فلسفه علم نيز نه تنها به منزلگاه مشخصى نرسيده، بلكه به شكل اساسى چنين انتظارى در آينده نيز بعيد به نظر مىرسد، زيرا خود فلسفه علم از آن سنخ دانش هايى نيست كه بتواند مورد آزمون و تكرار و قانونمندى درآيد. پس در واقع فيلسوف علم مىكوشد مدعاهاى خود را با يك سلسله شواهد و قراين تأييد - و نه «اثبات» - كند. به ضرس قاطع مىتوان ادعا نمود كه هيچ گونه راهى براى «اثبات» يا رسيدن به يقين تام در خصوص يكى از مكاتب فلسفه علم وجود ندارد. پس هر چند ممكن است به شكل جزئى و موردى، نقايص يا برترى هايى براى اثبات گرايى، ابطال گرايى(٣٦)كارل پوپر، برنامههاى علمى و پژوهشى (٣٧) ايمره لاكاتوش و پارادايم(٣٨) تامس كوهن به نظر رسد، اما به هيچ وجه نمىتوان به شكل قطعى و جزمى به يكى از آنها دل بست. آلن چالمرز پس از بررسى مكاتب مختلف فلسفه علم، چنين نتيجهگيرى مىكند:
مقوله كلى به نام«علم» و مفهومى به نام حقيقت يا صدق كه علم را كاوشى براى حقيقت توصيف كند، وجود ندارد. مهمترين نقش يا كاركرد پژوهش من مبارزه با چيزى است كه «ايدئولوژى علم» ناميده شده است، بدان گونه كه در جامعه ما مطرح شده است. هيچ تلقى ابدى و جهانشمولى از علم يا روش علمى وجود ندارد. به نقل از جان كريگ، «هر چيزى امكانپذير است...در عمل يعنى، هر چيزى پايدار مىماند.(٣٩)
چالمرز هرچند مىكوشد در نقد پوپر و ديگران بديلى مناسب ارائه كند، ولى «واقعگرايى غير واصف» او نيز بسيار كلى است و بنابراين تنها به عنوان يك پيشنهاد قابليت طرح دارد. نظريه بينابينى او هم «چاشنى نسبىگرايانه» دارد و هم نقاد برخى نگرشهاى «نسبىگرايانه افراطى» محسوب مىشود.(٤٠) غرض از اشاره به كتاب چالمرز آن بود كه نشان دهيم نه تنها اختلاف اقوال در فلسفه علم زياد است، بلكه راه خاصى براى حل مشكلات و رسيدن به گرانيگاهى مطمئن نيز بعيد به نظر مىرسد. اين مسأله بر روششناسى علوم نيز تأثيرى غير مستقيم دارد. ابهام در مسائل اصلى فلسفه علم - همانند استقراگرايى، ابطال گرايى ،عقل گرايى و نسبى گرايى - در روششناسى علوم تأثيراتى غيرمستقيم، ولى شگرف به همراه دارد: به طور مثال، نظريه هايى كه سريان دادن روشهاى تجربى به علوم اجتماعى را قبول نمىكنند، نقاد استقراگرايى و نسبى گرايى محسوب مىشوند.
پل فايرابند به برجسته ترين آنارشيست روشى معروف است. آنچه در بدو امر از كتاب بر ضد روش او(٤١) به ذهن متبادر مىشود، آن است كه او با هر روشى در علوم مخالف است. او مىگويد دوستم ايمره لاكاتوش مرا به نوشتن اين كتاب تشويق كرد و مرا آنارشيست خواند، چون رسالهام شكل نظاممند ندارد. وى بر خلاف پوپر معتقد است مقام داورى (٤٢) و مقام گردآورى (٤٣) روش خاصى ندارد، و بنابراين تمايز بين آنها از اصل نادرست است. به اعتقاد او، در معرفتشناسى هيچ قاعده واحد و نقض ناپذيرى وجود ندارد.
تأمل در سخنان فايرابند نشان مىدهد كه هرچند او نقاد شديد روشهاى موجود است، ولى مخالف هرگونه روشى نيست. وى در پيشگفتار كتاب معروف بر ضد روش، مقصود خود را چنين بيان مىدارد:
تز من اين است كه رويدادها و شيوههاى عمل و نتايجى كه علم را تشكيل مىدهند، ساختار مشتركى ندارند. پژوهش موفقيتآميز از شاخصهاى استاندارد تبعيت نمىكند. پس: اولاً، موفقيتهاى علمى را نمىتوان به سادگى تبيين كرد؛ثانياً، از موفقيتهاى علم نمىتوان به مثابه استدلالى براى بررسى مسائل حل نشده به طريقى مشخص استفاده نمود، و ثالثاً، شيوههاى غيرعلمى را نمىتوان از طريق استدلال بنا گذاشت. انواع مختلفى از علم وجود دارد. انگيزه من در اين كتاب انسان دوستانه است، نه عقل گرايانه. من بر ضد علم نيستم، من ضد ايدئولوژىهايى هستم كه از نام علم براى كشتن فرهنگ استفاده مىكنند.(٤٤)
در اين مسأله نبايد شك كرد كه فايرابند در صدد ارائه روشى جايگزين نيست؛ اما آيا او بر ضد هرگونه روشى است، يا آن كه مىخواهد محدوديتها و معضلات روششناسىهاى موجود را نشان دهد؟ او به صراحت مقصود خويش را بيان مىكند:
خواننده ممكن است گمان كند كه من روششناسى جديدى را معرفى مىكنم، كه در آن ضد استقرا جانشين استقرا مىشود. اين گمان باطل است. من نمىخواهم رشتهاى از قاعدههاى عمومى را جانشين قاعدههاى ديگر كنم، بلكه بيشتر مىخواهم خواننده را متقاعد كنم كه همه روششناسىها حتى آشكارترين آنها محدوديت هايى دارند.(٤٥)
به اعتقاد او، علم مقدس نيست، بلكه تنها واقعيت اين است كه علم وجود دارد و ستايش مىشود و نتايجى دارد كه براى متعالى ساختن آن كافى نيست. سنتها نه خوبند و نه بد، سنتها فقط هستند. پس عقلانيت، داور سنتها نيست. عقلانيت، خود يك سنت يا بخشى از يك سنت است .(٤٦) پس هر چند فايرابند مباحث خود را به شكل نظاممند مطرح نكرده و تنها به ذكر شواهدى بر مدعاهاى خويش اكتفا نموده است، اما بر ضد هر روشى هم نيست، بلكه مىخواهد با كليت و جهان شمول بودن روشهاى موجود مبارزه كند.
در مجموع مىتوان گفت تنوع مكاتب فلسفه علم به حدى است كه امكان گزينش يك روش و كنار گذاشتن بقيه روشها را نفى مىكند. اگر اختلافات در مسائلى همچون استقراگرايى و قياس گرايى و ارزش تجربه پا بر جا باشد، اين گونه مسائل در علوم سياسى هم از حيث روشى تأثير گذار خواهد بود. كسانى كه در فلسفه علم اثبات گرا هستند، در علوم سياسى از روشهاى موجود در رفتار گرايى دفاع مىكنند. بر عكس، نقادان پوزيتيويسم اين گونه روشها را به نقد مىكشند. از آن جا كه به نظر نمىرسد روزى اختلاف نظر در فلسفه علم به اجماع تبديل شود، به احتمال زياد روشهاى علوم سياسى نيز از آن عدم اتفاق متأثر خواهد بود. ب) ابهامات ناشى از روشهاى علوم اجتماعى
به نظر مىرسد محورىترين معضل در روششناسى علوم اجتماعى اين مسأله باشد كه روشهاى رفتارگرايانه علىرغم متحمل شدن نقدهاى جدى، هنوز سايه خود را بر علوم اجتماعى گستردهاند. روشهاى كمّى و آمارى از ديدگاه بسيارى از انديشمندان اين حوزه اعتبار ويژه خويش را دارا هستند. غالب كتاب هايى كه در باره روشهاى علوم اجتماعى و علوم سياسى نوشته مىشوند، ميراث خوار روشهاى اثباتى مىباشند. اين در حالى است كه روشهاى تفسيرى و نقدى سعى در نقد مبانى روش شناختى آنها دارند، و روشهاى پسامدرن به شكل اصولى سعى مىكنند طرحى نو دراندازند؛ به طور مثال، هابرماس معتقد است نگرش اثباتى با گذاشتن فلسفه علم به جاى نظريه شناخت، علم و شناخت را يكسان قلمداد كرد. به نظر وى، عقل زندانى علم جديد به معناى اثباتى آن شده است.(٤٧) ج) مشكلات روش شناختى خاص علوم سياسى
علاوه بر مشكلاتى كه از جانب فلسفه علم به شكل كلى، و فلسفه علوم اجتماعى به شكل خاصتر به روششناسى در علوم سياسى تحميل شده است، معضلاتى نيز وجود دارد كه خاص علوم سياسى است. اين دسته از مسائل، در درجه اول به جوان بودن گرايش تجربى اين علم برمىگردد. مدت مديدى بحث بر سر آن بود كه آيا علوم سياسى به رشته علمى (٤٨) مستقلى تبديل شده يا آن كه مجموعهاى از دانشهاى مرتبط به ديگر علوم است. گروهى بر آن بودند كه علوم سياسى رشته مستقلى نيست، و تنها دانشهايى از ديگر رشتهها - همانند اقتصاد سياسى، جامعهشناسى سياسى، فلسفه سياسى و اخلاق سياسى - حول محورى خاص گرد هم آمدهاند. به همين دليل بود كه تا چندين سال قبل سعى مىشد اين رشته را همراه رشته مستقلترى - همانند اقتصاد يا حقوق - در دانشكده واحدى جاى دهند. اگر علوم سياسى رشته مستقلى نباشد، بالطبع روش مستقلى نيز نخواهد داشت. به نظر مىرسد در چند دهه اخير با رشد روزافزون اين علم، كمتر كسى در استقلال آن تشكيك كند، ولى نكته مهمى كه باز در اين صورت وجود خواهد داشت، اين است كه علوم سياسى نيز روشهاى خام و ناپختهاى خواهد داشت.
بخش ديگرى از مشكلات روش شناختى در علوم سياسى به بحران مفاهيم در اين علم برمىگردد. كمتر كتابى مىتوان سراغ گرفت كه فرق ابتدايىترين واژگان مورد نياز در علوم سياسى مانند سياست، علم سياست، علوم سياسى، فلسفه سياسى، فلسفه سياست، فلسفه علم سياست و دانش سياسى را به خوبى توضيح داده باشد. به اين مجموعه مىبايد ابهام در واژگان مربوط به روش و روششناسى - كه قبلاً آنها را در هفت سطح تفكيك كرديم - را نيز افزود. در خصوص اصطلاحات خود فلسفه سياسى نيز اين مشكل وجود دارد؛ به طور مثال، اصطلاح «مشروعيت» در معناى جامعه شناختى و كاربردش در فلسفه سياسى به خوبى از هم تفكيك نشدهاند. مشروعيت در درس مبانى علم سياست به رضايت مردم تفسير مىشود، در حالى كه در فلسفه سياسى به حق اعمال قدرت تفسير مىگردد.(٤٩) بنابراين برخى نظامها در حالى كه از ديدگاه اول مشروعند، ممكن است از ديدگاه دوم مشروع نباشند، همان گونه كه عكس اين قاعده نيز صحيح به نظر مىرسد. نظامى مشروع از ديدگاه فلسفه سياسى خاص ممكن است نتواند رضايت مردم را جلب كند. به هر حال، غرض در اين جا، اثبات يا نفى مسأله فوق نيست، بلكه مىخواهيم از ضرورت طرح اين گونه مباحث سخن بگوييم.
شدت بحران مفاهيم به آن گونه كه در علوم سياسى وجود دارد، در علومى همانند فلسفه نيست. علت اين امر را بايد در امورى همانند جوان بودن علوم سياسى، مجموعهاى بودنش و تدوين نشدن فرهنگها و دائرة المعارفهاى جامع و متنوع جستوجو كرد. د) مشكلات روش شناختى علوم سياسى در جامعه ما
علوم سياسى علاوه بر معضلات سه گانه فوق، ممكن است مشكلات مربوط به جامعهاى خاص را نيز داشته باشد. جامعه ما از دو حيث ويژگىهاى خاصى دارد: جهان سومى بودن و اسلامى بودن. ما چه بخواهيم و چه نخواهيم از فرهنگى مركب برخورداريم. به لحاظ ايرانى بودن، از دير زمان ويژگىهاى خاص اين فرهنگ را حمل كردهايم. پس از ورود اسلام به ايران، چالشهاى احتمالى دو فرهنگ ايرانى و اسلامى خود را نشان دادند. آنچه از اين هم مهمتر به نظر مىرسد رويارويى با فرهنگ مدرن (اعم از فرهنگ غربى و فرهنگ شرقى) از صد سال پيش به اين طرف بود. از آن جا كه تمدن غرب چندين گام از تمدن اسلامى جلوتر قرار داشت، مواجهه با آن همراه با خودباختگى صورت مىپذيرفت. ما هماره يك پا در سنت و يك پا در تجدد (مدرنيته) داشتهايم. اما مشكلات از آن جا بروز مىكند كه نه تعريف درستى از «سنت» داريم، نه به نقد تراث خود پرداختهايم، نه تجدد را به خوبى شناختهايم، و مهمتر از همه آن كه در راستاى تركيب و همنهادسازى عناصر و مؤلفههاى فوق چندان كامياب نبودهايم. جامعه ما، جامعهاى در حال گذار است و هنوز نتوانسته تكليف خود را با آنچه داشته و آنچه مىخواهد روشن كند. ما در جامعهاى زندگى مىكنيم كه نه از سنت بريده است، نه مىتواند دل از تجدد بركند و نه قدرت آن را دارد كه بين آنها تلفيق ايجاد نمايد. تو گويى روند نوسازى يا مدرن شدن جوامع امرى محتوم و غير قابل برگشت است. در اين وضع، گفتمانهاى مختلف در هم ريختهاند و در اين بين مرجعيتى يافت نمىشود. پس علاوه بر شناخت صحيح تجدد، بايد آن را نقد كنيم و سپس نسبت آن با فرهنگ بومى خود (فرهنگ ايرانى و اسلامى) را بسنجيم.
در اين جاست كه وقتى از وضعيت روششناسى علوم سياسى در جامعه خود سخن مىگوييم، با مشكلات عديدهاى مواجه مىشويم: اولاً، در خود غرب هم گفتمانهاى مختلفى وجود دارد. مسأله روششناسى در علوم سياسى نيز در آن جا به تعداد مكاتب، امرى اختلافى است. در درجه دوم ما در فهم صحيح آنچه در دنياى متمدن مىگذرد مشكل داريم، چه رسد به بومى كردن آنها و نسبت سنجى شان با داشتههاى موجود! شايد به دليل اين آشفتگىها باشد كه برخى معتقدند ما همان راهى را بايد برويم كه غرب چند صد سال پيش رفت، چرا كه گذشته غرب، آينده ماست. در عين حال برخى ديگر به راحتى از روشهاى پسامدرن براى حل معضلات موجود بهره مىجويند.
به مجموعه مشكلات فوق اين مسأله را بايد افزود كه خود علوم سياسى در جامعه ما وضع مطلوبى ندارد. نبود رابطه مناسب با جهان غرب و حتى جهان عرب، مسلط نبودن بسيارى از دانش پژوهان به زبان انگليسى، ترجمههاى ناقص و سياسى شدن فضاى علم و پژوهش، برخى از مشكلات موجود در اين بين را تشكيل مىدهند. مفاهيمى كه در بستر خاص مغرب زمين شكل گرفتهاند، گاه در انتقالشان دچار كژتابى(٥٠) مىشوند. مثال ساده آن را مىتوان در ترجمه «ميانه رو» به «ليبرال» پس از پيروزى انقلاب ايران ديد.
در خصوص فلسفه سياسى نيز اين مشكل وجود دارد. دانش فلسفه در جامعه ما به همان اندازه كه در باب متافيزيك تقويت شد، از فلسفههاى مضاف فاصله گرفت. دورى فلسفه از فلسفههاى مضاف نتيجهاى جز بيگانه شدن اين علم از واقعيتهاى اجتماعى نداشت. بر عكس، در جهان غرب فلسفههاى مضاف (همانند فلسفه سياسى) رشد كردند و بين اين رشته و واقعيتهاى اجتماعى پيوندى عميق برقرار ساختند. در يونان هم دغدغه اجتماعى فلاسفه زياد بود، تا آن جا كه حتى افلاطون كه يك فيلسوف ايدآليست و «مدينه فاضله» اى تلقى مىشود، از سياست به فلسفه رسيد.
تفكر سياسى در ايران زمين دچار آفات متدلوژيك شده است. به تعبيرى، مىتوان اين آسيبها را به چند دسته تقسيم كرد: اصل تخيلى بودن تفكر، اصل سليقهاى بودن تفكر، اصل ضعف در دستيابى به اجماع نظر، اصل ضعف در برخورد با ابهام، اصل ضعف در توجه به زمان، اصل ضعف در مواجهه فكرى و اصل ضعف در انتخاب ميان كنترل انديشه و مديريت انديشه.(٥١) هر چند به نظر نمىرسد بين هفت مورد فوق ارتباط منطقى با شرايط افراز (جامعيت و مانعيت) وجود داشته باشد، اما به هر حال موارد مذكور مىتواند مدعاى مورد بحث يعنى بحران روش شناختى در علوم سياسى در ايران را تأييد نمايد.
اگر بخواهيم بحران روششناسى در جامعه خود را به زبان فوكو و طبق اصطلاحات او بيان كنيم، مىتوانيم بگوييم روش با نظام دانايى (اپيستمه) پيوندى تنگاتنگ دارد. نظام دانايى را مىتوان به روابط علوم در عصرى خاص تعريف كرد. شايد بتوان تا قبل از طرح مباحث پسامدرن از چهار نظام دانايى مهم بحث كرد: نظام دانايى يونان كه مبتنى بر دانش فلسفى با روش عقلى بود، نظام دانايى مسيحيت كه گسست ايمان و عقل را مفروض گرفته بود، نظام دانايى اسلام كه از دو نظام قبل بهره مىبرد ولى به هر حال نظام خاص خود را داشت، و نظام دانايى مدرن كه طرحى نو در انداخت. حال اگر چهار اپيستمه فوق را با هم مقايسه كنيم، مىبينيم كه تفاوت اصلى آنها در روششناسى است. روش غالب در نظام اول عقلى، در نظام دوم و سوم با تقدم وحى و ايمان بر عقل، و در نظام چهارم مبتنى بر عقل گرايى و تجربه گرايى است. البته در هر نظام دانايى روشها و نظريههاى مختلفى وجود دارند، و بنابراين نمىتوان از روش واحد در يك اپيستمه سخن گفت. به هر حال وضوح و سازوارى يك نظام دانايى، با منقح بودن روشهاى به كار گرفته شده در آن ارتباط مستقيم دارد. به همين ميزان، بحران در نظام دانايى باعث بحران در روششناسى مىشود. در نظام دانايى ما ايرانيان و ما مسلمانان، عناصر و روشهاى ناهمگونى از سه نظام دانايى اول - بالاخص نظام اسلامى و يونانى - وجود دارد، ولى مهمتر آن است كه در قرون اخير با اپيستمه مدرن، و در دهههاى آخر قرن بيستم و سالهاى نخست هزاره بيست و يكم با روش هاى پسامدرن روبهرو شده است. سنت و تجدد نظام دانايى خاص خود را دارند. كسى كه در نظام دانايى سنت بينديشد و نتواند از آن خارج شود، نمىتواند مدرنيته را فهم كند. شايد مهمترين عنصر شكل دهنده نظام دانايى، مباحث روش شناسانه آن باشد. آنچه نظام دانايى يونانى، مسيحى ، اسلامى و مدرن را از هم متمايز مىكند، در درجه اول ارزشى است كه هر كدام از آنها به عقل، وحى و تجربه مىدهند. دانشهاى دوران يونان با محوريت عقل سامان داده شد، در حالى كه در مسيحيت و اسلام بحث وحى و ايمان نيز براى خود جاى پايى باز كردند، هر چند در آن دو دين الهى نيز اين نسبت يكسان نبود. ما به خوبى نمىدانيم چه مقدار از داشتههاى قبل خود را مىخواهيم نگاه داريم يا تعديل كنيم. برخى از متفكران مدرن غرب توانستند قرائتى از سنت پيشين خود به دست دهند كه با
مدرنيسم به نحوى جمع شود؛ اما كوشش ما در اين زمينه تاكنون به سرانجام مشخصى نرسيده است. بحران روششناسى ما در ارتباط مستقيم با بحران در نظام دانايى ما قابل تحليل به نظر مى رسد. جمع بندى: اشارهاى به مراحل برون رفت از بحران
اگر اصل مسأله بحران روششناسى در علوم سياسى را بپذيريم، مىتوان مراحل زير را در راستاى برون رفت از اين بحران پيشنهاد كرد:
١. شناخت روشهاى مدرن: يكى از علل اصلى بحران در روششناسى علوم سياسى، رويارويى با مدرنيته است. پيشرفت علوم مختلف در تمدن غرب در سدههاى اخير و همچنين عقب گرد فكرى و علمى ما تا آن زمان كه با تجدد آشنا نشده بوديم، چندان احساس نمىشد. اگر از بحث كلان سنت و تجدد صرف نظر كنيم و راه برون رفت را بر مبحث روششناسى متمركز نماييم، مىتوانيم بگوييم رويارويى با تجدد، نوعى مواجهه با روشهاى جديد تلقى مىشد. اولين سؤالى كه در اين بين ممكن است به ذهن برسد، آن است كه روشهاى جديد چه هستند و آيا همين مسأله باعث تقدم آنها و تأخر ما نشده است؟ در پاسخ به اين پرسش، عدهاى راه حل را در بريدن از سنت و غربى شدن جستوجو كردند، برخى بر سنت جمود ورزيدند، و گروهى سعى كردند با فهم صحيح تجدد و روشهاى آن، راهى براى جمع آن با سنت پيدا كنند. گروه اول را مىتوان تجدد گرايان، گروه دوم را سنت گرايان، و گروه آخر را اصلاح گرايان ناميد. شايان ذكر است كه شناخت تجدد براى هر سه گروه لازم است. مسأله براى گروه اول و سوم روشن است، چون يكى مىخواهد غربى شود و ديگرى مىخواهد روشهاى جديد را با سنت خود آشتى دهد. گروه دوم نيز براى آن كه بداند چه چيزى نيست و با چه روش هايى مخالف است، نياز دارد تصور صحيحى از تجدد و روشهاى آن داشته باشد! اگر مدرنيته و شناخت آن امرى محتوم، و نه به خواست يا عدم خواست ماست، پس چارهاى جز شناخت صحيح آن وجود ندارد.
شناخت روشهاى مدرن با توصيه اخلاقى يا صدور بخش نامه حاصل نمىشود! برخى از لوازم اين مهم عبارتند از: به راه انداختن نهضت ترجمه همانند قرن چهارم هجرى، شكستن ديوارهاى بى اعتمادى و ارتباط بيشتر با جهان غرب و روششناسىهاى مدرن به شكل مستقيم، تدوين دائرة المعارفها و فرهنگ نامههاى خاص و دقيق علوم سياسى و نجات دانش پژوهان از بحران مفاهيم در اين رشته، و بها دادن به دروسى همچون منطق، فلسفه علم و روششناسى.
٢. نقد و بومى كردن روشهاى جديد: روشهاى مدرن وحى الهى و آيه مُنزل نيستند كه بدون محك خوردن مورد قبول واقع شوند. نقد روشهاى مدرن در خود غرب نيز وجود دارد. جهان غرب يك كل به هم پيوسته نيست، كه يك روش بر آن حاكم باشد. پس از شناخت و نقد روشهاى جديد، نوبت به بومى كردن آنها مىرسد. از آن جا كه اين روشها در بستر مدرنيته شكل گرفتهاند، با ورود به محيطى ديگر تغيير شكل پيدا مىكنند. بسيارى از متفكران مغرب زمين اذعان دارند كه نظريه خود را براى آن محيط ارائه كردهاند و اگر بخواهد به جهان در حال توسعه انتقال يابد چارهاى جز متحمل شدن جرح و تعديل هايى نخواهد داشت. هر چند شناخت هرمنوتيك و گفتمان و روشهاى مدرن و پسامدرن بران ما اهميت دارند، اما ما بايد وضع خود در اين بين را مشخص كنيم. ما نياز مبرم به شناخت هايدگر و گادامر و مك اينتاير و فوكوى ايرانى داريم. شناخت متفكران مغرب زمين ممكن است بر «محفوظات» ما بيفزايد، ولى اين نسبت سنجى آنها با ايران و اسلام است كه مىتواند «دانش» ما را گسترش و توسعه دهد. در عين حال بومى كردن روشهاى نو پيدا، نمىتواند به استحاله ماهيت آنها منجر شود؛ به طور مثال، نمىتوان از روشهاى پسامدرن سخن گفت، و نسبى گرايى آنها را ناديده گرفت.
٣. باز خوانى و نقد تراث: اگر هدف ما مقايسه روشهاى جديد با سنت يا ايجاد هم نهادى بين آنها باشد، به موازات شناخت، نقد و بومى كردن شيوههاى مدرن، بايد تكليف خود با داشتههاى پيشين خود را نيز مشخص كنيم. سنت فكرى ما - به ويژه سنت اسلامىما - نياز به باز خوانى و نقد دارد. واضح است كه در اين جا از اسلام دو (قرائتهاى موجود از متون مقدس) سخن مىگوييم، نه از اسلام يك (كتاب و سنت). شايد مهمترين بحث روش شناسانه در اين بين، ارتباط عقل با نقل و ايمان باشد.
٤. مقايسه و هم نهاد سازى روشهاى مدرن و سنتى: روشهاى سنتى و مدرن در يك نقطه مىتوانند با هم مقايسه، و در صورت امكان تلفيق شوند. اين مرحله بدون گذراندن سه مرحله قبل ميسر به نظر نمىرسد. در ميان كتب روش تحقيق، كتاب محمد امزيان از اين جهت با مقاله حاضر پيوند مىخورد كه هم دغدغه شناخت و نقد روشهاى جديد را دارد، و هم انگيزه كافى براى مقايسه آنها با روشهاى سنتى.(٥٢) به هر حال، مقايسه و هم نهاد سازى روش هاى فوق نياز به مبانى معرفت شناختى و هستى شناختى خاص خود را دارد. يكى از مباحث روش شناسانه حاكم بر اين هم نهاد سازى روشهاى مختلف، قبول يا رد كثرت گرايى روش شناختى است. اين روش مىتواند دستاوردهاى زيادى در علوم سياسى - كه دانشى چند وجهى تلقى مىشود - به همراه داشته باشدپىنوشتها ١) استاديار گروه علوم سياسى دانشگاه مفيد. ٢) political science ٣) science ٤) decipline ٥) ديويد مارش (و جرى استوكر)، روش و نظريه در علوم سياسى، ترجمه اميرمحمد حاجى يوسفى (تهران: پژوهشكده مطالعات راهبردى، ١٣٧٨) ص ٢٤. ٦) The unified science ٧) باقر ساروخانى، روشهاى تحقيق در علوم اجتماعى (تهران: پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، ١٣٧٥) ج١، ص ٢٤. ٨) methodology ٩) first order ١٠) second order ١١) سيد صادق حقيقت، «بر حاشيه روش تحقيق در علوم سياسى»، دانش پژوهان، ش ١ (نيمسال دوم ٨١-٨٢) ص ٣٣ - ٤٢. ١٢) technique ١٣) عباس جوار شكيان، «مبانى نظرى روشهاى تحقيق در علوم انسانى»، مجله مصباح، سال اول، شماره صفر (زمستان ١٣٧٠). ١٤) ر.ك: مصطفى ملكيان، «روششناسى در علوم سياسى»، فصلنامه علوم سياسى، ش ١٤ (تابستان ١٣٨٠). ١٥) موريس دوورژه، روشهاى علوم اجتماعى، ترجمه خسرو اسدى (تهران: اميركبير، ١٣٦٢) ص ١٠٤-١١٦. ١٦) مصطفى ملكيان، پيشين. ١٧) structure ١٨) determinism ١٩) باقر ساروخانى، پيشين، ص ٤-٢٣. ٢٠) همو، فلسفه علم و متدلوژى (تبريز: دانشگاه تبريز، ١٣٨٠) ص ٧، ١٣ و٢٣ (و نقد آن در: سعيد ناجى، «نقد كتاب فلسفه علم و متدلوژى»، مجله حوزه و دانشگاه، ش ٣٤ (بهار ١٣٨٢) ص ١٥٥ - ١٧٠. ٢١) همان. ٢٢) ر.ك: فيليسين شاله. شناخت روش علوم يا فلسفه علمى، ترجمه يحيى مهدوى (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، ١٣٥٠) ص ٦-٢٢. ٢٣) Research method. ٢٤) Vaus. ٢٥) Experimental methods. ٢٦) Survey methods. ٢٧) Case study methods. ٢٨) Documentary and historical methods. ٢٩) See: Adam Kuper and Jessica Kuper, The Social Science Encyclopedia )London: Routledge, ٦٩٩١( pp. ٣٣٥-٦٣٥. ٣٠) philosophy of Knowledge. ٣١) philosophy of Science. ٣٢) ملا هادى سبزوارى، منطق منظومه(قم: مصطفوى، بى تا) ص ٩. الفكر حركة الى المبادى ومن مبادى الى المراد ٣٣) methodological Pluralism. ٣٤) hermenuticians ٣٥) postmoderns ٣٦) falsification ٣٧) scientific research programmes ٣٨) paradigm ٣٩) آلن چالمرز، چيستى علم: درآمدى بر مكاتب علمشناسى فلسفى، ترجمه سعيد زيباكلام (تهران: شركت انتشارات علمى و فرهنگى ،١٣٧٤) ص ٢٠٦ - ٢١٠. ٤٠) همان. ص ٢٠٦ و ٢٠٨. ٤١) پل فايرابند، بر ضد روش: طرح نظريه آنارشيستى معرفت، ترجمه مهدى قوام صفرى (تهران: فكر روز، ١٣٧٥). ٤٢) context of justification ٤٣) context of discovery ٤٤) همان، پيشگفتار كتاب. ٤٥) همان. ص ٥٩. ٤٦) همان، ص ٣٤٧ و ٣٦٣. ٤٧) حسين بشيريه، تاريخ انديشههاى سياسى در قرن بيستم (تهران: نشر نى، ١٣٧٦) ج١، ص ٢١٣. ٤٨) dicipline ٤٩) سيد صادق حقيقت، «مشروعيت و جمهوريت در انديشه سياسى شيعه»، جمهوريت و انقلاب اسلامى (مجموعه مقالات) - (تهران: سازمان مدارك انقلاب اسلامى، ١٣٧٧) ص ٦٢١ - ٦٣٦. ٥٠) distortion ٥١) محمود سريع القلم، روش تحقيق در علوم سياسى و روابط بين الملل (تهران : فرزان،١٣٨٠) ص ٦٢- ٩٤. ٥٢) محمد امزيان، روش تحقيق علوم اجتماعى از اثبات گرايى تا هنجار گرايى، ترجمه عبد القادر سوارى (قم: پژوهشكده حوزه و دانشگاه و المعهد العالمى للفكر الاسلامى، ١٣٨٠). ٥٣) scientific